نميدانم كدام شير پاك خوردهاي، در يك روز پاييزي با ديدن كودك خردسالي كه سن او به 3 يا 4 سال ميرسيد و در سرما به حالت اغما افتاده بود، جوانمردي كرده و قصد انتقال كودك به بيمارستان را داشت كه يك زن متكدي كه ابتدا خود را مادر اين كودك معرفي ميكرد با فرياد و هياهو قصد داشت مانع انتقال كودك به بيمارستان شود. وقتي فريادها بالا گرفت و مردم تجمع كردند با نزديك شدن يك مامور موتورسوار به محل تجمع، زن متكدي به يكباره سوار به ترك مرد موتورسواري كه انتظارش را ميكشيد با جا گذاشتن كودك بيمار در محل متواري شد.
شرايط كودك خردسال بسيار بحراني بود و با حضور ماموران اورژانس وي به بيمارستان انتقال يافت.
با تشكيل پروندهاي در اين ارتباط خوشبختانه كودك خردسال از مرگ حتمي نجات يافت و در تحقيق از پزشكان معلوم شد وي به دليل استفاده از مواد مخدر ترياك به شدت دچار مسموميت شده بود و اگر نبود حضور مرد رهگذر كه با احساس مسووليت به ياري اين كودك شتافته بود، اكنون او جان باخته بود.
چند روز پس از اين ماجرا، ماموران پليس آگاهي با تحقيقات بعدي والدين اين كودك را كه هر دو اعتياد شديدي به مواد مخدر داشتند را در يكي از شهركهاي حاشيهاي تهران شناسايي كردند.
وقتي مادر اين كودك به دادسرا انتقال يافت به قاضي جنايي گفت: اميد فرزند من است كه در آستانه 4 سالگي قرار دارد. چند ماه پيش به اتفاق شوهرم كه پس از اعتياد مرا نيز در دام افيون گرفتار كرد از يكي از شهرهاي شرق كشور عازم تهران شديم و به دليل عدم توانايي در كار و تامين هزينه زندگي به توصيه يكي از آشنايان قديمي كه هم روستايي ما بود، فرزندم را به صورت روزانه به زني به نام زري كرايه ميداديم و او نيز فرزندم را به چند نفر ديگر كه شغل آنها گدايي بود كرايه ميداد و آنها نيز با خوراندن مواد مخدر يا قرص او را كه به خواب عميقي فرو رفته بود دستاويز گدايي خود قرار ميدادند.
زن معتاد كه اعتياد شديد از او تنها پوست و استخواني باقي گذاشته بود، همچنان حرف ميزد و سرانجام با التماس از قاضي درخواست كرد تا فرزندش به او تحويل داده شود.
قاضي دستور انتقال كودك خردسال از بيمارستان به بهزيستي را صادر كرد. يكي از حاضران در دادسرا كه براي پيگيري پرونده خود وارد اتاق قاضي شده بود و ناخودآگاه از موضوع كرايه دادن فرزند زن معتاد اطلاع پيدا كرده بود به قاضي گفت: آقاي قاضي! گداهاي حرفهاي كودكان را دستاويز اميال پليد خود قرار ميدهند و هر روز صبح يك وانت در حوالي يكي از ميدانهاي شهر آنها را پياده ميكند تا همراه با كودكان كرايهاي و برانگيختن حس ترحم مردم را سركيسه كنند.
از دادسرا بيرون ميآيم، حوالي همان ميداني كه دقايقي پيش از سوءاستفاده كودكان گفته ميشد، چند كودك خردسال را ميبينم كه بار ديگر دستاويز گدايي زنان ژندهپوش شدهاند. چه كسي ميداند شايد آنها به دنيا آمدهاند تا قرباني اعتياد والديني باشند كه عشق به فرزند را با خماري و نئشگي عوض كردهاند...
ناصر صبوري
دبير گروه حوادث