او گفت ظواهر امر نشان ميدهد اين مرد معتاد بوده و احتمالا بر اثر استعمال مواد مخدر جانش را از دست داده است.
با توجه به گفتههاي افسر كشيك به محل كشف جسد نرفتم و تلفني دستورهايي را صادر كردم. فرداي آن روز پرونده را كه خواندم متوجه شدم آثار جراحت روي بدن مقتول وجود داشته است.
جسد را براي مشخص شدن علت دقيق مرگ به پزشكي قانوني فرستادم و افسري كه موضوع را كامل گزارش نكرده بود، توبيخ كردم.
زماني كه نتيجه پزشكي قانوني اعلام شد متوجه شدم مقتول آثار شكنجه هم روي بدنش داشته و علت اصلي مرگش هم شكنجههايي بوده كه قاتل روي بدن او انجام داده است.
با توجه به انگشتنگاري انجام شده از مقتول توانستم هويت مقتول را شناسايي كنم. وقتي هويت مقتول معلوم شد خانواده مقتول را مطلع كرديم و آنها با حضور در دادسرا اعلام كردند پسرشان در يك خانه مجردي با دوستانش زندگي ميكرده است.
وقتي آنها اسم دوست مقتول يعني نيما را براي من گفتند دستور استعلام نام او را صادر كردم و متوجه شدم نيما جزو اراذل و اوباشي است كه توسط پليس بازداشت شده و در دادسرايي ديگر پرونده دارد.
با توجه به اينكه مقتول با نيما زندگي ميكرد او را به دادسرا فراخواندم تا در مورد مقتول از او تحقيق كنم. نيما ميگفت نقشي در قتل او نداشته و نميداند او چطور كشته شده است.
با توجه به اينكه گزارش پليس نشان ميداد اين مرد در خيابان فوت نكرده و احتمالا در خانه فوت كرده و بعد به خيابان منتقل شده است، نيما را مورد بازجوييهاي متعدد قرار دادم، اما او اعتراف نكرد و مدعي شد مقتول از دو هفته قبل خانه او را ترك كرده بود.
تحقيقات را در شاخه ديگري آغاز كردم كه يكي از دوستان نيما برايم يك سيدي آورد كه فيلم داخل آن نشان ميداد نيما مقتول را بشدت شكنجه ميكند. شخصي كه اين سيدي را آورد گفت نيما خيليها را اينطور شكنجه ميكرد و چون اطرافيانش معتاد بودند و او به آنها مواد ميداد به همين خاطر سكوت ميكردند.
فيلم بشدت هولناك بود و نشان ميداد نيما مقتول را با وسايل مختلف شكنجه ميداده و حتي او را ميسوزانده است.
با توجه به آنچه اتفاق افتاده بود نيما را احضار كردم. وقتي او خودش ديد فيلم نشان ميدهد مقتول را چطور شكنجه ميكند اعتراف كرد و گفت بر سر مسائل مختلف با مقتول درگيري داشته و براي اينكه انتقام بگيرد چنين كاري كرده است.
او گفت: مقتول مدتها بود با من دوست بود و من به او مواد ميدادم. او از من مقدار زيادي مواد گرفته بود و بازهم ميخواست. آنقدر از دست او عصباني شدم كه تصميم گرفتم بزنمش. نميخواستم او را بكشم.
فقط ميخواستم او را بزنم و نميدانم چه شد او كشته شد و من هم كه ديدم او فوت كرده جسدش را بيرون از خانه در يكي از خيابانهاي اطراف رها كردم.
بعد از اعترافات مقتول خانه او را كه به خانه وحشت معروف بود بازديد كردم و مدارك زيادي را كشف كردم البته همكاران ديگرم قبلا از اين خانه بازديد كرده و تعداد زيادي قمه و وسايل ممنوعه از خانه او پيدا كرده بودند.
اين مرد شرور بعدها شاكيان ديگري هم پيدا كرد و حالا با صدور كيفرخواست پرونده در دادگاه است البته قاتل در دادگاه عمومي هم براي اتهام اوباش بودنش و آزار مردم محاكمه شد.
اين مرد با توجه به اينكه افراد زيادي را اذيت و شكنجه كرده بود دشمنان زيادي داشت. با اينكه افسر پليس ابتدا گزارش كاملي به من نداده بود، اما توانستم زمان از دست رفته را جبران كنم و مرد جنايتكار به مجازاتش برسد.
محمدحسين شاملو ـ قاضي بازنشسته