|
وبلاگ تخصصی حقوقی احج
اخبار و روزنامه و مقالات و دانلود نرم افزارهای حقوقی
| ||
|
زندگینامه ی دکتر کاتوزیان برای مطالعه به ادامه ی مطلب رجوع کنید..............
استاد دکتر ناصر کاتوزیان ( قسمت اول)![]() ![]()
ــ محمد حسین ساكت: جناب استاد لطفا برای شروع كمی ازشرح حالتان برای ما بفرمایید.
ــ دكتر ناصر كاتوزیان: در دوم اردیبهشت ماه ۱۳۱۰ در تهران به دنیا آمدم. محله زندگی ما خیابان ری، كوچه دردار بود. در خانه ای متولد شدم كه، متاسفانه، آن را خراب كرده اند.كودكی من نیز تقریبا مثل كودكی دیگران گذشت و چیز قابل ذكری به خاطرم نمی آید كه به عنوان شاخصه آن دوران عنوان كنم. برای تحصیل به دبستان اقبال میرفتم; انتهای خیابان آبشار در محله دروازه دولاب (این دبستان هنوز هم بر جای خودش باقی است). اگر بخواهم خاطره ای از آن ایام ذكر كنم باید بگویم كه در محله ما جوان ها دوست داشتند هرچه بیشتر ابراز قدرت نمایند و حریف بطلبند و غالبا با همدیگر دعوا میكردند و قهرا من هم از كتك خوردنها بی نصیب نمی ماندم! جو و فضای غالب این محیط موجب شد كه من در یكی از تابستانها با سماجت تمام به ورزش بپردازم. این روحیه ورزشكاری، هنوز هم در من باقی مانده است. به مرور این فكر به ذهنم چیره شد كه اگر بخواهم سالم زندگی كنم باید “قوی” باشم. استادم، مرحوم سنگلجی، میگفت: برای انسان یك سانتی متر شاخ بهتر از سه متر دم است! و من در طول زندگی این گفته طنز مرحوم سنگلجی را كاملا احساس كردم و به این نتیجه رسیدم كه آدمیزاد در هر محیطی كه زندگی میكند باید قوی باشد، حالا اگر در محیط دانشمندان قرار گرفت باید سلطه خودش را از نظر عقلی و علمی ثابت نماید و اگر در محیط اشخاصی كه اهل دعوا و نزاع هستند قرار بگیرد باید بتواند خود را در آن جمع حفظ كند. غریزه صیانت نفس چیزی استكه هرگز نمیتوان آن را انكار كرد. وقتی در دوره دبیرستان (دبیرستان علمیه) درسمیخواندم دروس فیزیك و ریاضی من قوی تر از دیگر درسها بود. به طوری كه یك بار در مسابقه جبر دبیرستانهای تهران من نفر اول شدم. چند بار نیز مسائلی را كه در هندسه به مسابقه گذاشته میشد، حل كردم. تا كلاس پنجم را در رشته علمیخواندم اما، به پیشنهاد مرحوم حاج عظیمی ـ كه بعدها رئیس تربیت بدنی شد ـ ششم را در رشته ادبی خواندم. در دوران تحصیل در دبیرستان هم رئیس انجمن ورزش بودم و هم رئیس انجمن موسیقی. آن سال در رشته ادبی نیز شاگرد اول شدم و مدال درجه دوم علمی را به همین مناسبت به من دادند (۱۳۲۷). البته باید بگویم كه در موسیقی، من ساز به خصوصی نمیزدم، اما به ردیف های ایرانی تسلط داشتم و آنها را میشناختم. اما برخی از همكلاسی های من هم اكنون در موسیقی اشخاص سرشناسی هستند: مثلا مهندس همایون خرم عضو انجمنی بود كه من سرپرست آن بودم و ایرج در آنجا خواننده، و ناصر ملك مطیعی كاراكتر، و دكتر بهمن نیاكان نوازنده ویلن هم عضو این انجمن بود. در مجموع در دبیرستان علمیه فعالیتهای خارج از برنامه باعث جلب توجه معلمین و مدیر مدرسه میشد. از همین رو اصرار كردند كه من در همان دبیرستان بمانم و رشته ادبی بخوانم. در اینجا لازم میدانم از معلم عارف خودم مرحوم میرافضلی كه به مثنوی بسیار علاقه داشت و درس عربی را به صورت تجزیه و تركیب نهج البلاغه برای ما میگفت، یاد كنم. ایشان وقتی وارد كلاس میشد دو بیت از مثنوی را با صدای شكسته و لرزان میخواند و بچه ها بی نهایت برای این پیرمرد احترام قائل بودند و مطلقا در كلاسش لودگی و شیطنت نمیكردند. بی گمان اولین جرقه های عرفان و فلسفه توسط ایشان در ذهن و ضمیر من روشن شد. مرحوم میرافضلی قطعه ای از نهج البلاغه را سر كلاس مینوشت و بعد آن را معنی و تجزیه و تركیب میكرد و صرف و نحو را به این طریق به ما میآموخت. پدرم اصرار داشت كه من وارد دانشكده حقوق شوم و رشته علوم سیاسی بخوانم و در وزارت خارجه مشغول به كارشوم. من هم بر اثر همین تمایل او وارد دانشكده حقوق شدم، اما دانشجوی سال دوم بودم كه، متاسفانه، پدرم فوت كرد. آن روزها در وزارت خارجه كسانی را كه آشنا یا قوم و خویشی در آنجا داشتند می پذیرفتند و غالبا ورود افراد متفرقه ـ حالا هر چه قدر هم كه لیاقت و شایستگی داشته باشند ـ دشوار بود. از همینرو، تصمیم گرفتم كه به رشته قضایی بروم. در رشته قضایی چون مغزم به ریاضیات و استدلال بیشتر توجه داشت تا به مسائلی كه میباید “حفظ میشد”، توفیق بیشتری پیداكردم و در دانشكده حقوق دوباره صاحب رتبه اول شدم. در همین زمان قرار شد كه محصلین برتر ایرانی را برای ادامه تحصیل به خارج بفرستند (۱۳۳۰). در آن دوران، مرحوم دكترمصدق به عنوان نخست وزیری بسیار محبوب كه در دل غالب مردم و عمدتا جوان ها جای خاصی داشت، بر سر كار بود و شاه هم با مصدق سر ستیز داشت. روزی كه قرار بود شاه به من مدال درجه یك علمی بدهد، به عنوان اعتراض به رفتار شاه نسبت به مصدق، در آن جلسه اهدای مدال حاضر نشدم، و همین باعث شد كه بورس تحصیلی را حذف نمایند و من از تحصیل در خارج محروم شوم. در دوره لیسانس، كشش فوق العاده ای به فرهنگ اسلامی پیدا كردم، به طوری كه ورقه امتحانی اصول مرا كه مرحوم استاد محمود شهابی ملاحظه كرد، از این كه دانشجویی از تمام كتب فقها و اصولیین شاهد و مثال می اورد و ادله و براهین برای اثبات موضوع ذكر میكند، بسیار متعجب شد. پس از آن، ورقه مرا مهر و موم كردند و گفتند كه آن را به قم می فرستیم تا آقایان مراجع و طلاب ببینند كه ما در دانشكده حقوق چه جور دانشجویانی داریم. ــ از استادانی كه در دانشگاه بر شما اثر علمی و اخلاقی داشتند، شمه ای بفرمایید؟ ــ از جمله استادانی كه در دانشكده حقوق تاثیر بسزایی بر من داشتند میباید در درجه اول از مرحوم استاد محمد سنگلجی یاد كنم. ایشان به نوعی هم ذوق فقهی را در من بیدار نمودند و هم ذوق عرفانی را. من هم در درسهای مثنوی و هم در دیگر درسهای ایشان در خارج از كلاس حاضر میشدم و استفاده میكردم. به ویژه منش عرفانی و بی پیرایه ای كه ایشان داشت در من ذوقی اخلاقی ایجاد كرد. همه جوانها آرزوهایی در سر دارند، مثلا عده ای دوست دارند كه ثروتمند بشوند، و بعضی دلشان میخواهد كه قدرتمند بشوند، ولی من بر اثر تشویق مرحوم سنگلجی و سایراستادانم، این آرزو در دلم بود كه یك “نویسنده” بشوم، و دررشته ای كه كار میكنم ابتكاری داشته باشم. این داعیه پیوسته در وجود من بوده و هست. به همین جهت پس از این كه لیسانسم را گرفتم به فاصله كوتاهی شروع كردم به نوشتن. ازتاریخی كه از تحصیل فارغ شدم، یعنی از سال ۱۳۳۱ تا تاریخ شروع به نوشتن رساله وصیت، شاید یك یا دو ماه بیشتر طول نكشید. مرحوم دكتر سیدحسن امامی، دیگر استادی بود كه بسیار بر من تاثیر گذاشت. بلند نظری و دیده باز ایشان از جمله صفات پسندیده ای بود كه بسیار به چشم می امد و جلب نظرمیكرد. دكتر امامی قانون مدنی را از روی كتاب منصور السلطنه عدل میخواند و برای ما توضیح میداد و مطالبی را نیزخودش بر مواد آن كتاب اضافه میكرد و به ما درس میگفت. نه تنها نحوه درس دادن ایشان بسیار جالب بود، بلكه عمیقا دلسوز دانشجویان در همه امور نیز بود. چرا كه دائم در راهرو با دانشجویان صحبت میكردند و به درد دل آنها گوش فرا میدادند و در صدد رفع مشكل و مساله برمی آمدند. همه این خصوصیات برای جوانی نوخاسته “الگو” بود. من توان یك استاد را در حل مشكلات اجتماعی دانشجویان ندارم. ولی پیوسته در جستجوی آنم كه “محققی” را در گوشه ای پیدا كنم و تشویق نمایم تا روشنتر و راحت تر به راه تحقیق ادامه دهد، زیرا می دیدم كه تشویق مرحوم سنگلجی و مرحوم امامی و سایراستادان در ما بسیار موثر واقع میشد. در مورد مرحوم استاد شهابی باید بگویم كه ایشان به واقع ”مجسمه تقوا و علم” بود. اما سایر استادان تاثیر چندانی بر من و دیگر دانشجویان نداشتند. مثلا دكتر مصباحزاده (رئیس روزنامه كیهان) استاد حقوق جزائی ما بود كه ما شاید در طول سال حدود دو یا سه بار ایشان را دیدیم و آن دو سه بار هم با عجله و شكسته بسته چیزهایی گفت و رفت. البته قصد من بدگویی از ایشان نیست، بلكه میخواهم بگویم كه همان طوریكه مرحوم سنگلجی و امامی و شهابی تمام وقت و تماما در خدمت دانشجو بودند و بسیار هم بر دانشجویان تاثیر داشتند، در مقابل بودند كسانی كه دانشجو كمترین تاثیری نمی توانست از آنها بگیرد. ــ درباره برداشت خود از وضع حقوق ایران توضیح بیشتری بفرمایید. ــ از همان دوران دانشجویی دریافته بودم كه “حقوق” در كشور ما وضعی قابل انتقاد دارد، هم از حیث صورت و هم ازحیث سیرت. از حیث صورت دارای این عیب بود كه تمام نوشته های حقوقی ما مملو بود از عبارات قلمبه آمیخته با الفاظ عربی آب نكشیده كه اشخاص عادی از آن هیچ سر در نمی آورد. البته، مرحوم دكتر امامی تا اندازه ای این ساده نویسی را در حقوق ما مرسوم ساخت. ولی من تصمیم گرفتم كه تا حدود زیادی ادبیات را در نوشته های حقوقی دخالت بدهم. زیرا معتقدم هیچ دلیلی وجود ندارد كه چون ما حقوقدان هستیم نباید هیچ ظرافتی در شیوه بیان خود داشته باشیم، و یا طوری بنویسیم كه چند غلط دستوری و چندین لغت و عبارت عربی هم توی آن گنجانده شده باشد و در مجموع نثر حقوقی ما طوری نوشته شود كه دیگران قادر به فهم آن نباشند. چه بهتر كه ما هم از ضرب المثلهای فارسی استفاده كنیم و از شعر فارسی شاهد بیاوریم و مطالبی را كه مطرح میسازیم، بیشتر جنبه انسانی داشته باشد تا بلاغتهای متروك و مطرود. مقارن همان ایام، همپای عرفانی كه مرحوم سنگلجی در من می دمید مرا هدایت كرد تا در بند الفاظ و عبارات و منطق نباشم. سالیان دراز منطق بر انسان حكومت كرد. منطق صوری ما را به هر جا كه می خواست میبرد و حالا چرخه تاریخ عوض شده. لذا دورانی فرا رسیده كه ما باید سوار بر منطق باشیم و از منطق، كه صرفا ابزاری بیش نیست، برای كشاندن قواعد به سوی عدالت استفاده كنیم. بدین ترتیب عشق به عدالت ـ كه بعدها من خودم را دربسیاری از مقالاتم “سرباز عدالت” نامیدم ـ در من تقویت شد. اگر كسی نوشته های مرا در دورانی كه وارد دادگستری شدم با سالهای اخیر مقایسه كند، در مییابد كه چه اندازه تفاوت دارد. من در آن روز كسی بودم كه میخواستم تنها به قانون احترام بگذارم و اراده قانون گذار را اجرا نمایم، ولی امروز بیشتر در صدد آن هستم كه از قانون به عنوان «ابزاری» برای رسیدن به عدالت استفاده نمایم. این تغییر جهت و تغییر فكر در نوشته های من كاملا محسوس است. به همین دلیل سبك وشیوه جدیدی را، هم در ارائه مطالب و هم در ماهیت آنها انتخاب كردم كه مورد استقبال دانشجویان قرار گرفت، هر چند كه ابتدا با مخالفت های شدیدی مواجه شدم. بعضی از سنت گرایان افراطی فكر میكردند كه قصد دارم نظام حقوقی را برهم بزنم یا این كه تصور میكردند كه چون تسلط كافی بر فقه و اصول و منطق ندارم، لاجرم مثل نقاشان مدرنی كه نقاشیكلاسیك بلد نیستند و عاجز از كشیدن حتی ساده ترین پرتره ها هستند، و پس از كشیدن خطوط درهم و گیجكننده اسم آن را نقاشی میگذارند، من هم دارم یك چیزی درست میكنم و اسمش را حقوق می گذارم. بعدها، هم فكر من پخته تر شد وهم ذهن ها آماده برای پذیرش این روش گردید; روشی كه اكنون در دنیا مرسوم است. این واكنش مخالف ثمره تاریخ تدوین نظام حقوقی در كشور ماست: ما در واقع فرزند دو نظام حقوقی هستیم: یكی حقوق اسلامی است. طبعا فقیه اسلامی وقتی به استنباط از قانون می پردازد، در واقع میكوشد تا حكم خدا را به دست آورد. پس طبیعی است كه بسیار با احتیاط عمل كند و پا را از دایره منطق بیرون نگذارد و هیچ ابتكار و بدعتی بر خود مجاز نداند. نظام دیگری كه در شیوه نگرش ما به قانون اثر گذارده حقوق فرانسه است. در حقوق فرانسه نیز چون تحصیل كرده های فرانسوی عمدتا استادان دانشكده های حقوق بودند، آنها نیز نسبت به قانون ناپلئون همین اعتبار را قائل بودند و فكر میكردند كه این قانون، شاهكار فكری انسان است و حتی آن را مبداء تاریخ فرض میگرفتند! طبعا این ویژگی در روحیه استادان و كسانی كه پیشگامان حقوق كشور ما بودند نضج گرفته بود كه پا را از متن قانون فراتر نگذاریم و فقط به “عبارات” قانون توجه بكنیم و نظر قانون گذار را مورد توجه قرار دهیم. رعایت خواسته های انسان و شرافت و حیثیت و منابع تمدن و اخلاق به مجری قانون ارتباط ندارد، و جزء سیاست قانونگذاری است. قانونگذار میباید دستور بدهد و ما اطاعت كنیم. ولی در نوشته های امروزین حقوق، آنچه كه باید “مركز” قرار بگیرد “انسان” و خواسته ها و آرمانها و تاریخ و اخلاق و نیازهایش است، و مسائل دیگر، صرفا جنبه فرعی دارد و اصل “انسان” است. من معتقدم كه فلسفه حقوق دارای دو وظیفه و ندای مختلف است: ندای نخست به كسانی است كه ابتدایی (توده مردم) هستند و ناگزیر باید از قانون اطاعت كنند، زیرا اگر نظمی وجود نداشته باشد قانونی هم وجود نخواهد داشت و اركان جامعه و مناسبات اجتماعی بر هم خواهد خورد. ولی، ندای دیگر معطوف به خاصان است. مبنی بر این كه انسانیت را قربانی قانون نكنید. شما به عنوان انسان اندیشمند، در اجرای قانون نقش دارید، سعی كنید آن را به عنوان یك “وسیله”، بیش از پیش، به طرف “عدالت” هدایت كنید. این فلسفه پیوسته در ذهن من قوام میگرفت و پخته میشد و مرا مصمم میساخت كه مثل سایرین بی هدف نمانم و عنان فكر را فقط به دست منطق صوری نسپارم كه به وسیله قیاس یا استقراء هرچه كه از قانون استنباط كردم، بدون چون و چرا و كمترین دخالتی، آن را به عنوان قانون یا فتوا و نظر ابراز كنم. همان طوری كه یك پزشك یا فیزیكدان برای رسیدن به هدف خود از داده ها و قوانینی كه در طبیعت وجود دارد (و نمیتواند آنها را تغییر بدهد) استفاده میكند، ولی آنها را طوری با هم تركیب میكند كه به آن هدف اصلی منتهی میشود. ما هم در زمینه مسائل حقوقی میتوانیم با اتكا به این روش، همین راه را ادامه دهیم. ما از قوانین تخلف نمیكنیم، از داده های قانون استفاده میكنیم، ولی در تركیب منطقی این داده ها سعی میكنیم كه آن را به سوی عدالت رهبری كنیم و در نهایت به قاعده ای كه عادلانه است، دست یابیم. همچنین، در جایی كه بر سر دو راهی قرار می گیریم، و در بیشتر موارد هم این طور است، به سویی برویم كه ما را، بیش از پیش، به طرف عدالت هدایت كند. مبدا این فكر از همان ایام دانشكده حقوق و تعارضی كه بین فلسفه و عرفان و حقوق مشاهده میكردم درذهن من ریشه گرفت و به مرور پخته شد و به یك نظریه منسجمی انجامید. ــ این عدالتی كه مد نظر شما بود عدالت حقوقی بود یا عدالت عمومی؟ ــ من آن را عدالت حقوقی مینامم. چرا كه عدالتی كه حقوقدان به آن اعتقاد دارد غیر از عدالتی است كه فیلسوف و یا جامعه شناس به آن معتقد است. عدالتی كه حقوقدان به آن استناد مینماید، نمیتواند از دایره نظام حقوقی خارج شود. منتها، همان طوری كه پیشتر عرض كردم، اطاعت از حقوق گاه به صورت “خشك” اجرای قانون و منطق حقوق جلوه گری میكند، و در زمانی دیگر منطق و قانون مثل ابزار در اختیار مفسر قرار میگیرد تا از آن معجونی بسازد كه آن معجون بتواند راهوار رسیدن به عدالت باشد. این دو نوع طرز فكر با یكدیگركاملا تفاوت دارد. ما اگر دغدغه اجرای عدالت داشته باشیم وقتی با متنی مواجه میشویم، فكرمان متوجه آن عدالت میشود (یعنی عدالت جهت حركت فكر ما را مثل عقربه ساعت تنظیم میكند) و سعی میكنیم با تركیب قوانین، مركب راهواری برای پیمودن این راه استفاده كنیم. ولی در صورتی می توانیم به عدالت استناد كنیم كه موفق باشیم; یعنی قادر باشیم با یك تركیب منطقی آن را به نظام حقوقی منسوب نماییم. ما حق نداریم كه از آن چارچوب حقوقی خارج شویم. وانگهی ذهن ما، اصولا، تربیت شده آن نظام است و قادر نیست كه از آن چارچوبه خارج شود. این تلفیق تمهیدی است برای جمع بین نظم و عدل. همانطور كه پیشتر عرض كردم، من از جوانی داعیه های بزرگ داشتم و در اینجا هم این داعیه را دارم كه هم نظم را رعایت كنم و هم عدل را. نظم را به این اعتبار كه از نظام حقوقی خارج نشوم. یعنی قاضی آزاد نباشدكه به نام عدالت هركاری كه دلش خواست انجام دهد، ولی، درعین حال هم، بی توجه به عدالت نباشد. حركت فكر را عدالت تنظیم كند ولی شیوه استدلال را منطق. ــ به نظر شما اگر عدالت قضایی به طور كامل انجام شود عدالت عمومی نیز در گستره اجتماع انسانی محقق خواهد شد؟ ــ البته این دو مقوله (عدالت قضایی و عدالت عمومی) جدای از هم نیستند. اگر جامعه ای شیرازه اش بر پایه عدالت باشد (همان طوری كه بسیاری از فیلسوفان حقوقی معاصر اعتقاد دارند) عدالت عمومی گسترش می یابد و عدالت قضایی را نیز در پی خواهد آورد. ولی در این كه ما از جامعه شروع كنیم یا از قضاوت، این بحث بسیار حساسی است شبیه اصلاح جامعه كه باید از دولت شروع كرد یا از ملت. این دو مقوله، عمیقا به هم مرتبط است و هرگز از هم گسستنی نیست. ولی تا آنجایی كه به كار ما، به عنوان حقوقدان و نه یك عالم اجتماعی، ارتباط دارد در این كه عدالت قضایی یكی از اركان عدالت اجتماعی است هیچ تردیدی وجود ندارد. اگر من اعتماد نداشته باشم وقتی كه به دادگاه میروم چه رای میگیرم; اگر من اعتماد نداشته باشمكه قاضی به عنوان عنصری بی طرف و والا و دلسوز در كار من دخالت میكند، دیگر عدالتی در جامعه باقی نمی ماند. پس، ملاحظه میفرمایید كه اینها سلسله وار به یكدیگر مرتبط اند. به همین جهت اشخاصی كه در علوم اجتماعی مشغول فعالیت هستند هر كدام در آن قسمتی كه تخصص دارند باید سعی بكنند كه عدالت اجتماعی را رعایت بكنند. آن كسی كه درحوزه اقتصاد مشغول فعالیت است، طبعا به عدالت اقتصادی بیشتر توجه دارد و آن كسی كه در حوزه حقوق كار میكند الزام به عدالت قضایی توجه بیشتری دارد. و كسی كه به فلسفه میپردازد خواه ناخواه عدالت محض یا عدالت تئوریك را بیشتر مد نظر قرار میدهد. طبعا یك نفر قادر نیست به همه این رشته ها و امور بپردازد. به هر حال من این عدالت را عدالت قضایی میدانم ومجموعه آرایی را هم كه در زمان قضاوتم داشتم و به چاپ رسانده ام، عدالت قضایی نامیده ام. یعنی آمیزه ای از عدالت و قانون كه در نظام حقوقی پرورده شده و به صورت محسوس با حقوق اشخاص ارتباط پیدا كرده است. ــ استاد بفرمایید چگونه شد كه به دادگستری و پس از آن به دانشگاه آمدید؟ ــ از دانشكده حقوق كه فارغ التحصیل شدم، مثل هرجوان دیگری، در جستجوی كار بودم. در همان اثناء، رادیو اعلام كرده بود كه به تعدادی گوینده نیاز دارد. بنده با آن كه هیچ علاقه ای به این كار نداشتم، علی رغم میلم، در آن آزمون شركت كردم. نكته جالب توجه آن است كه با این كه من اهل تهران هستم و رقیب دیگرم ـ كه همكلاس من نیز بود ـ اهل نائین بود و با هم در این آزمون شركت كردیم، مرا به عنوان اینكه “لهجه” دارم از گویندگی محروم كردند و دوستم را به عنوان گوینده انتخاب كردند! و من اولین تیغ تبعیض را همان وقت برگردنم احساس كردم; این از جمله تجربه هایی است كه آدم در دل اجتماع كسب خواهد كرد. از آنجایی كه رساله ام در “ضمان” بود و مرحوم سنگلجی نیز بر آن تقریظی نوشته بود كه من بسیار به آن میبالیدم، به اضافه اولین مقاله ای هم كه نوشته بودم و در مجله كانون وكلا چاپ شد مقاله ای پیرامون “اثر عقد ضمان” بود كه به طور مسلسل در ده شماره به چاپ رسید، ناچار به استخدام بانك رهنی تن در دادم. ابتدا رئیس بانك مرا در شعبه ضمانت نامه مشغول به كاركرد و معتقد بود كه شعبه ضمانت نامه بانك بسیار ناقص است ومن باید برای اصلاح این نواقص در آن شعبه شروع به فعالیت نمایم. در آن شعبه چند دیپلمه كار میكردند و از آمدن من به شعبه بسیار هراسناك شدند و پیش خودشان فكر كردند كه من آمده ام كه رئیس شعبه ضمانت نامه شوم و آنها هم زیر دست من مشغول به كار شوند. پس، برای فراری دادن من و پیشگیری ازاین واقعه، در همان ابتدای كار تمام دفاتر كهنه و عقب افتاده شان را روی میز من گذاشتند و گفتند شما باید تمام این حسابها را جمع كنید. ذهن من نیز چندین سال متوجه مسائل اجتماعی و حقوقی شده بود و از ریاضی فاصله محسوسی گرفته بود. وقتی از ستون بالا شروع میكردم به جمع بستن، ناگهان تلفن زنگ میزد و كل حسابها از دستم در میرفت و من مكرر در مكرر همین طور به این حسابرسی ها ادامه میدادم ـ البته به هیچ نتیجه ای و جمع كل مطلوبی هم نرسیده بودم. مدتی به این كار پرداختم و دیدم من برای این كار ساخته نشده ام. به ناچار پیش رئیس بانك رفتم و گفتم كه من معذرت میخواهم و نمیتوانم چنین كاری را انجام دهم. ایشان گفتند كه ما شما را بسته به تخصص تان در شعبه ضمانت نامه گذاشته ایم. من هم پاسخ دادم كه اگر ضمانت نامه معنایش این است كه یك ستون عدد را از صبح تا بعد از ظهر جمع كنم، این كار من نیست. بنده را معاف بفرمایید. در آن زمان مرحوم لطفی وزیر دادگستری دكتر مصدق دادگستری را منحل كرده بود. به همین جهت برای استخدام مدتها صبر كردم و خیلی تردید داشتم كه به قضاوت بپردازم و یا به وكالت. وكالت حرفه پدرم بود و در مجموع خیر چندانی هم از این حرفه ندیده بود. زیرا در محاكمه ای كه بر علیه رضا شاه تشكیل شده بود ایشان به همراه چند نفر دیگر ازپرونده ای دفاع كردند و رضاشاه بسیار عصبانی شده بود و به همین جهت به دكتر متین دفتری دستور داده بود تا پدرم را ممنوع الوكاله نماید. در اواخر عمر ایشان به كار سردفتری میپرداخت. البته به محضر نمیرفت، بلكه در كارهای مربوط به محضر با ایشان مشاوره صورت میگرفت. وقتی دادگستری نوین تشكیل شد من به آن سازمان رجوع كردم، اما با معذوریت شرایط سنی مواجه شدم. زیرا سن استخدام ۲۵ سال بود و من جوانی ۲۱ ساله بودم. لذا به منگفتند كه شما یا باید به نظام وظیفه بروید یا اینكه صبر كنید تا سنتان به ۲۵ سال برسد. من چون كفیل مادر و برادر و خواهرم شده بودم، نمیتوانستم به نظام وظیفه بروم، از این رو، مجبورشدم دادخواست بدهم به دادگستری برای اصلاح شناسنامه،كه سنم را از ۲۱ سالگی به ۲۵ سالگی تغییر بدهند. در دادگاه، در مرحله بدوی مرا محكوم كردند. در مرحله استیناف، آقای مصباح مرجان كه از قضات بسیار سرشناس بودند و بعدها مستشار دیوان عالی كشور و رئیس شعبه دیوان كشور شدند، رئیس آن دادگاه بودند و نماینده آمار هم آنجا حاضر بود و اولین ایرادی كه گرفت گفت اسناد سجلی جزو اسناد رسمی است و مفاد و مندرجاتش رسمیت دارد و شما باید در مقابل آن ادعای “جعل” بكنید و شهادت شهود در مقابل آن پذیرفته نیست (مطابق ماده ۱۳۰۹ قانون مدنی). من در آن زمان نیز نسبتا ذهن آماده ای داشتم. پس از ایراد نماینده آمار ایستادم و گفتم كه مفاد اسناد رسمی دو گروه هستند: گروهی كه توسط مامور رسمی احراز میشوند و چون در نزد یك شاهد ممتاز واقع شدند خلاف این وقایع را نمیتوان با شهادت شهود ثابت كرد، لذا باید حتما در آن تشكیلات مخصوص ادعای جعل كرد. ولی بعضی از مطالب در سند رسمی وجود دارد كه اینها مبتنی بر اعلامات اشخاص است، یعنی نه نزد شاهد ممتازی بوده و نه ما میخواهیم نسبت دروغگویی به مامور رسمی آن بدهیم. من میگویم پدرم اشتباه كرده و سن مرا این تاریخ اعلام كرده، برای این مساله كه نباید ادعای جعل كرد. آقای مصباح مرجان از این استدلال خیلی خوشش آمد و پس از پایان حرف هایم به من اشاره كرد كه بنشینم. پس از آن كه محاكمه تمام شد، مرا صدا كرد و گفت می دانم راست نمی گویی و سن واقعی ات ۲۱ سال است و ایناز چهره ات نیز كاملا پیدا ست، ولی تو به درد دادگستری می خوری و باید حتما وارد دادگستری بشوی. و من اكنون پس از سالیان سال آن لطف آقای مصباح مرجان را هرگز فراموش نكرده ام. به حكم ایشان شناسنامه مرا درست كردند و من به استخدام وزارت دادگستری در آمدم. بعد از مدتها رفت و آمد و اجرای تشریفات اولیه، بالاخره تقریر نویس شعبه ۱ دادگاه استان خراسان شدم. این، درحقیقت، فرصت بسیار مناسبی برای من بود تا بتوانم ازكتابخانه حضرت رضا (ع) استفاده كنم و همپای آن به كسب تجربه ها و مهارتهای قضایی نیز بپردازم. كتاب وصیت و منابع فقهی اش را قبل از آن كه وارد دوره دكتری بشوم و بعد آن را رساله دكتری ام قرار دهم، در همانجا تهیه كردم و خودم را وامدار آن كتابخانه میدانم. رجوع پی در پی من به آن كتابخانه موجب شده بود كه عده ای از همدوره ای هایم كه با هم، دوره كارآموزی را آنجا میگذراندیم، برای من این لطیفه را بسازند كه یك شب حضرت رضا (ع) را در خواب دیدیم و به ما گفت كه این پسر كیست كه آنقدر مزاحم من میشود و توی كتابخانه ام بست مینشیند؟! به نوعی، من مقیم آن كتابخانه شده بودم وعمیقا از این كار لذت میبردم. دوران كارآموزی، با تمام زیروبم هایش حدود یك سال و نیم طول كشید و پس از آن به تهران آمدم و اولین پست قضایی ای هم كه احراز كردم، دادرس علی البدل دادگاه بخش اراك بود. پس از دو سال خدمت به ریاست دادگاه بخش اراك نایل آمدم (۱۳۳۴). در سال ۱۳۳۴ دوره دكتری كه سالها منتظر آن بودیم، در دانشكده حقوق تاسیس شد. از آنجایی كه بورس رفتن به خارج را حذف كرده بودند و برای من دیگر امكان رفتن به خارج و كسب مدرك دكتری وجود نداشت، از این رو، بسیار شایق بودم تا در این دوره شركت كنم و چون شاگرد اول دانشكده بودم تنها در درس “زبان فرانسه” شركت كردم. البته، من بدون اجازه و كسب مرخصی از اراك به تهران آمدم و دركنكور دكتری شركت كردم و بعدها، پس از مدتی سرگردانی، رئیس دانشكده حقوق به وزارت دادگستری توصیه كرده بود كه مرا به تهران منتقل كنند. در تهران، دوباره دادرس علی البدل دادگاه بخش تهران شدم و بعد به ریاست دادگاه بخش تهران رسیدم. مدت هفت هشت سالی در دادگاه بخش تهران بودم ودر روحیه ام این خصیصه وجود نداشت كه برای ارتقاء پست به وزارت دادگستری رجوع كنم. فكر میكردم بهتر است آن تلاشی را كه باید مصروف ارتقاء اداری نمایم در جهت ارتقاء علمی به كار بندم و به نتایج مطلوبتر و ماندگارتری برسم. از همان ابتدای كار قضایی، برای حل مسائلی كه برایم پیش می امد مطالعه میكردم و به بسیاری از كتب فقهی و حقوقی رجوع میكردم تا مسائل مطرح شده را حل نمایم. سعیمیكردم تا آنجایی كه بضاعت علمی ام اجازه میدهد با مطالعه و تحقیق رای دهم و بسیار مصر بودم كه آرمانهایی را كه به آنها پای بند بودم در مرحله عمل نیز اجراء نمایم. پس از مدتی رئیس دادگاه شعبه ۲۷ دادگاه شهرستان شدم. در دادگاه شهرستان هم مدتها كار حقوقی و تجاری میكردم; از قضا در دوره وزارت دكتر امینی، مرحوم الموتی و دكتر مبشری رئیس بازرسی كل كشور، ما را برای بازرسی به استان خراسان فرستادند. من مدتها به كمك دو نفر از دوستانم مامور رسیدگی به كار قضات استان خراسان ـ از مشهد تا بیرجند ـ شدم. در بیرجند متوجه شدم كه چه ظلمهایی خانواده علم (وزیر دربارشاه) در آنجا به مردم كرده اند. میدیدیم كه قضات دادگستری آن ناحیه همه جزو نوكران خانواده علم هستند و تا چند فرسخی، دادستان به پیشواز علم میرفت و با چه بوق و كرنایی او را مشایعت میكرد. بسیاری از تجاوزات و قتلها را به كمك پزشكی قانونی رفع و رجوع كرده و بدون كمترین رسیدگی ای به این فجایع، اعوان و انصارشان مشغول غارت و چپاول مال و ناموس و جان مردم بودند. گزارشی كه من به دادگستری ارائه كردم موجب شد كه دادگستری بیرجند تعطیل شود; دادستان را منتظر خدمت كنند و قضات دیگر را به پای میز محاكمه بكشانند. بعد از آن به تهران برگشتم و مستشار شعبه ۱۳ دادگاه استان تهران شدم. در دادگاه استان مشغول كار بودم كه، خوشبختانه یا بدبختانه، كابینه علم بر سر كار آمد و تصدی امور دولت را به عهده گرفت. وزیر دادگستری دولت علم، مرحوم خوشبین بود. و به خاطر آن گزارشی كه من از وضعیت دادگستری بیرجند تهیه كرده بودم در صدد انتقام جویی برآمد و با اینكه من در منصب قضاوت نشسته بودم و كسی حق نداشت كه شغل مرا عوض نماید ابلاغی صادر شد مبنی بر اینكه شعبه ۱۳ دادگاه استان (كه آخرین شعبه نیز بود) از تشكیلات دادگستری حذف شود و من هم منتظر خدمت باقی بمانم. من نیز بی آن كه چیزی بگویم به خانه آمدم، و به دادگستری مراجعه نكردم. همان روز مرحوم سرشار وآقا سیدهاشم وكیل كه از اعضای كانون وكلا بودند با اینكه سالها بود در حوزه تهران به كسی پروانه وكالت نداده بودند وچون من قاضی بسیار خوشنامی بودم، تصمیم گرفتند كه پروانه درجه یك وكالت به من بدهند. استقلال كانون وكلا و حمایتش از قضات خوب و واكنش آن در مقابل قضات ناشایسته از همان روز كاملا آشكار بود. اكثر وكلایی هم كه به دكتر خوشبین مراجعه میكردند یكی از اعتراضاتشان این بود كه چرا چنین قاضی ای را شما بر كنار و منتظر خدمت كردید. به ناچار پس از مدتی دكتر خوشبین نامه ای فرستاد دال بر اینكه شما به دادگستری برگردید. اما من قبول نكردم، تا این كه رئیس دادگاه های استان و جمعی از قضات و رفقا آمدند و تقریبا به زور ما را به دادگستری برگرداندند. اما مدت چندانی از مراجعه من نگذشته بود كه از دادگاه استان به اداره حقوقی رفتم. در آن زمان دكتر حسینی نژاد رئیس اداره حقوقی بود، و مرا با یك رتبه مقام اضافی به سمت معاون اداره حقوقی منصوب كردند. در آن زمان، شخصیت های فرهنگی نامداری در اداره حقوقی جمع آمده بودند: از جمله دكتر محمدعلی اسلامی ندوشن و مرحوم دكتر مصطفی رحیمی هم رئیس بخشهایی از همین اداره حقوقی بودند. از آنجایی كه عزل من در زمان وزارت دكتر خوشبین صورت گرفته بود، ایشان به نوعی احساس شرمندگی میكرد، و پیوسته با مسوولیت های خطیری كه به من می داد سعی میكرد قدری در صدد جبران مافات برآید. دوره دكتری من در سال ۱۳۳۸ تمام شد و در همان مقطع نیز شاگرد اول شدم و در ۱۳۳۹ نیز رساله دكتری ام (وصیت در حقوق مدنی) را گذراندم. استاد راهنمای من آقای دكتر امامی بود و استادانی كه به رساله من رسیدگی میكردند مرحوم سنگلجی و استاد عمید بودند. ناگفته نگذارم از جمله استادانیكه در دانشكده حقوق بسیار بر روحیه من تاثیر داشت مرحوم عمید بود. ایشان جلسات علمی و بحث و مشاوره ای تشكیل میداد و استادان دانشكده حقوق را دعوت میكرد، و در آن جلسه یك مساله ای را مطرح میكردند و هر كس اظهار نظر میكرد. مرحوم عمید اظهار لطف نموده مرا نیز همیشه به آن جلسات دعوت میكرد و مسائلی كه من در آن محفل ارائه میكردم نیز بسیار مورد توجه واقع میشد. گاهی اوقات ایشان به جمع تذكر هم میداد كه ببینید این طور باید استدلال كرد. من هم بسیار خوشوقت بودم از این كه ایشان رئیس دانشكده حقوق و توجه ایشان مایه مباهاتم بود و هدف من نیز آن بود كه وارد كادر علمی دانشكده حقوق شوم. به بیان روشنتر، از قضاوت خسته شده بودم و مترصد بودم تا خودم را به دانشگاه برسانم. پایان قسمت اول [ دوشنبه 03 بهمن 1390 ] [ 22:05 ] [ محمد حاجی حسین ]
|
حق بالاتر از قانون است(ضرب المثل روسی
| |
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||